<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-19551935</id><updated>2011-11-25T15:38:53.920+03:30</updated><category term='خلقت'/><title type='text'>برگ و باد</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://bargobad.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bargobad.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>برگ و باد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04543878473928380690</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/SQt1spRsFbI/AAAAAAAAAF4/ltRavG9GD1E/S220/mra2.JPG'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>16</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19551935.post-3169501411972929516</id><published>2011-03-20T17:14:00.002+03:30</published><updated>2011-03-20T17:27:13.639+03:30</updated><title type='text'>نوروز 90 خجسته</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3439/1937/320/norooz.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 160px; CURSOR: hand" alt="" src="http://apadana.persiangig.com/IRANdidehban/Nama/Yadegareminavi/noruz_sabzi.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;اسفند بسوزيد كه گل از سفر آمد!هنگام كه پگاهان، طراوت شبنم‌هاي نشسته بر گلبرگ‌ غنچه‌هاي نرگس و ياس و لاله، نسيم‌هاي نوازش را به گيسوان بيد و دستان‌ ‌سَرو مي‌سپارد؛ هنگام كه نخل‌هاي قامت افراشته به پيشباز نوعروس شكوفه‌پوش‌ بهار مي‌شتابد؛ هنگام كه نرگس مست، همپاي نارنج و نار و اقاقي، زيباترين و جامه‌هاي سبز و سرخ و سپيد خويش را در صبحگاه نوروزهاي شادكامي برتن گلشن مي‌آرايد، خوشا خندان‌ترين درودها و تهنيت‌ها به گرامي‌داشت فروردين،هر روزتان نوروز، نوروزتان فرخنده و پيروز!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19551935-3169501411972929516?l=bargobad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://bargobad.blogspot.com/feeds/3169501411972929516/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19551935&amp;postID=3169501411972929516&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/3169501411972929516'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/3169501411972929516'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bargobad.blogspot.com/2011/03/90.html' title='نوروز 90 خجسته'/><author><name>برگ و باد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04543878473928380690</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/SQt1spRsFbI/AAAAAAAAAF4/ltRavG9GD1E/S220/mra2.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19551935.post-4736416152818347913</id><published>2011-02-18T15:35:00.001+03:30</published><updated>2011-02-18T15:35:30.804+03:30</updated><title type='text'>عبید زاکانی شوخ طبع آگاه</title><content type='html'>&lt;p align="justify" dir="rtl"&gt;عبید زاکانی شوخ طبع آگاه «دکتر غلامحسین یوسفی»&lt;br /&gt; "لوطی⁭ای با پسر خود ماجرا می⁭کرد که تو هیچ کاری نمی⁭کنی و عمر در بطالت بسر می⁭بری چند با تو گویم که معلق زدن بیاموز و سگ از چنبر جهانیدن و رسن‏بازی تعلم کن؟ تا از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نمی⁭شنوی، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم  مرده‏ریگ ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاکت و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد."&lt;br /&gt;جلوه⁭ی درخشان ذوق و هنر عبید در نکته‏یابی و انتقادهای ظریف اجتماعی است در لباس طنز و لطیفه⁭های دلنشین و از این نظر در ادبیات قدیم فارسی، یگانه است و بی⁭نظیر. این نکته جویی و شناختن نقایص و مظاهر مُضحک و متناقض زندگی مردم از همه کس برنمی⁭آید و زاییده⁭ی استعدادهاست و چشم بصیرت عبید از این موهبت به غایت برخوردار بوده است. &lt;br /&gt;نکته⁭ی دوم ابتکار و نواندیشی اوست. لابد احساس کرده‏اید که لطیفه⁭ها، هر قدر هم شیرین باشد، وقتی مکرر نماید، دلپذیر نیست. عبید در هر باب طرحی نو اندیشیده و چنان ابداع معانی کرده که خواننده، نوشته⁭ی او را با شوق تا پایان می⁭خواند از آن جمله است: اخلاق⁭الاشراف، رساله⁭ی دلگشا، صد پند، رساله⁭ی تعریفات و قصیده⁭ی معروف موش و گربه... &lt;br /&gt;بعلاوه بیان طنزآمیز نیز هنری دیگر است. چه بسا ممکن است یک کلمه موجب شود سخن از اوج، به حضیض آید و مبتذل گردد. از این رو مرز میان لطایف و نکات بدیع، و روایات بیمزه، دقیق است. نوشته⁭های عبید از لحاظ لطف بیان و نیز در قدرت تعبیر چشمگیر است و در اوج بلاغت. &lt;br /&gt;چهارم ایجاز هنرمندانه⁭ی اوست. لطیفه⁭پردازی، اطناب و درازگویی را تحمل نمی⁭کند. جای اختصار است و بیان نکته⁭ای به صورت جاندار و پر تاثیر، به نوعی که تمهید و مقدمه کوتاه باشد و فقط در حد لزوم و آماده کردن ذهن، سپس جان کلام که گفته شد. محتاج کلمه⁭ای دیگر نباشیم و چیزی بر آن افزوده نگردد. &lt;br /&gt;اما موضوع بسیار مهم دیگر، بینش انتقادی و نظرگاه اجتماعی عبید زاکانی است. وی مردی بوده بیدار و آگاه، اوضاع زمانه را ابداً نمی⁭پسندیده و از آن آزرده خاطر بوده است. خواننده⁭ی روشن⁭بین می⁭تواند در پشت لطیفه⁭های خنده⁭انگیز او، این دل⁭آزردگی را آشکارا ببیند. اگر عبید این دید خاص انتقادی را فاقد بود، ذوق لطیفه⁭پردازش عاطل می⁭ماند و حرفهایش چیزهایی می⁭شد از نوع بذله⁭های دلقکان و مسخرگان که جزءِ "عَملَه⁭ی طَرَب" وسیله⁭ی خنده و تفریح اشراف و خواص بوده‏اند. &lt;br /&gt;اما آگاهی و هوشیاری او و حالت مخالفی که نسبت به آنچه دور و برش می⁭گذشته به خود گرفته است. لطیفه⁭ها حتا بذله⁭گویی وی را که ساده می⁭نماید و گاه هزل⁭آمیز به صورت تازیانه⁭⁭ای درآورده است که بر پیکر زمانه و محیط خود نواخته و به قول عباس اقبال: "خنده⁭ی او، خنده⁭ی ترحم و استهزایی است که از سراپای آن حس انتقامخواهی ... نمایان است."&lt;br /&gt;... &lt;br /&gt;هرج و مرج اوضاع، رواج ظلم و جور، فقر و تنگدستی اکثر مردم، افتادن سررشته⁭ی کارها به دست اشخاص ناشایست و سودجوی و خودکام، بروز مفاسد اخلاقی در میان عموم طبقات، به‏خصوص حکّام و ارباب مناصب، عصر عبید را در تیرگی و تباهی فرو برده است چندان که تحقیق در این باب، خود موضوع کتابی مستقل و مفید تواند بود و در اینجا مجال تصویر آن روزگار نیست. در رساله⁭ی تعریفات بسیاری از طبقات مردم زمانه را به همین لحن طنزآمیز، معرفی کرده است. مثلاً: &lt;br /&gt;الجاهل: دولتیار، العلم: بی⁭دولت، النامراد: طالب علم، دارالتعطیل: مدرسه، الواجب القتل: طمغاچی شهر، المحتسب: دوزخی، العسس: آن که شب راه زند و روز از بازاریان اجرت خواهد. &lt;br /&gt;دیگران نیز همه تردامن بودند و گرفتار، از این قبیل: &lt;br /&gt;الصوفی: مفت⁭خوار، البنگ: آنچه صوفیان را در وجد آورد، الشاعر: طامع خودپسند، الندیم: خوش‏آمدگو، البازاری: آن که از خدا نترسد، الخیاط: نرم⁭دست، القلّاب: زرگر، الطبیب: جلاد. &lt;br /&gt;زندگی خانوادگی نیز دستخوش نابسامانی⁭ها بود، پس عمر کدخدایی را باطل می⁭شمرد و خانه را ماتم⁭سرا و فرزند را عدو خانگی. &lt;br /&gt;نه تنها مردان بلکه زنان نیز آلودگیها داشتند. خاتون کسی را خوانده که "معشوق بسیار دارد"، کدبانو: آن که اندک دارد، مستور: آن که به یک عاشق قانع باشد. &lt;br /&gt;... &lt;br /&gt;در آن روزگار رسمها و شیوه⁭های مردمی از رونق افتاده بود، هر کس به نوعی بساط ریا گسترده بود و مردم را می⁭فریفت. افراط و تفریط در همه چیز راه یافته بود و نمودار جامعه⁭⁭یی بود، نابسامان. نه کسی به کسی اعتماد داشت و نه می⁭توانست به مال و جان و ناموس خود، ایمن باشد. حافظ از زبان همه⁭ی مردم حساس اهل درد می⁭گفت: &lt;br /&gt;مِی خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب، &lt;br /&gt;چون نیک بنگری همه تزویر می⁭کنند&lt;br /&gt;در چنین محیطی کسی امنیت و آسایش خاطر نداشت. شهرها هر روز به دست قدرتمندی غارت می⁭شد و دست به دست می⁭گشت. "آن که از شمشیر او خون می⁭چکید" با دیگری که پروا نداشت چشم پدر را میل بکشد تا جای او را بگیرد، کجا به احوال مردم تیره روز می⁭اندیشید؟... &lt;br /&gt;بعضی از حکایات ظلم حکمرانان زمان خود را نشان می⁭دهد و مشقّاتی که مردم تحمل می⁭کرده‏اند؛ یعنی یکی از مهم‌ترین مسایل آن عصر را. در این یکی دو قسمت می⁭توان این نکته را به روشنی دید: &lt;br /&gt;"شخصی از مولانا عضدالدین پرسید که چون است که در زمان خلفا مردم دعوی خدایی و پیغمبری بسیار می⁭کردند و اکنون نمی⁭کنند؟ گفت: مردم این روزگار را چندان از ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان بیاد می⁭آید نه از پیامبر."&lt;br /&gt;"در مازندران، علا نام حاکمی بود سخت ظالم. خشکسالی روی نمود، مردم به استسقا بیروف رفتند. چون از نماز فارغ شدند، امام بر منبر دست به دعا برداشت، گفت: الهمَّ ادفَع عَنّا البلا و الوَبا و العَلا."&lt;br /&gt;من در میان ظلمات قرن هشتم هجری، سیمای تابناک عبید زاکانی را می⁭بینم با دو چشم روشن و ژرف⁭بین. وجود او و سعدی و حافظ، در آن روزهای سخت و طاقت⁭گداز، دلیل بارزی است بر جوهر لیاقت ملت ایران، ملتی رنج دیده و پُرطاقت و زنده و پایدار. &lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;شخصی دعوی نبوت کرد. پیش خلیفه⁭اش بردند از او پرسید که معجزه⁭ات چیست؟ گفت: معجزه‌ام این که هر چه در دل شما می⁭گذرد، مرا معلوم است. چنانکه اکنون در دل همه می⁭گذرد که من دروغ می⁭گویم!&lt;br /&gt;شیطان را پرسیدند که کدام طایفه را دوست داری؟ گفت: دلالان را. گفتند: چرا؟ گفت: از بهر آن که من به سخن دروغ، از ایشان خرسند بودم، ایشان سوگند دروغ نیز بدان افزودند!&lt;br /&gt;جنازه⁭ای را به راهی می⁭بردند. درویشی با پسر بر سر راهی ایستاده بودند. پسر از پدر پرسید که بابا در این جا چیست؟ گفت: آدمی. گفت: کجایش می⁭بَرَند؟ گفت: به جایی که نه خوردنی باشد و نه پوشیدنی، نه نان و نه آب و نه هیزم و نه آتش، نه زر و نه سیم، نه بوریا نه گلیم. گفت: بابا مگر به خانه⁭ی ما می⁭بَرَندَش!&lt;br /&gt;درویشی گیوه در پا نماز می⁭کرد، دزدی طمع در گیوه⁭ی او بست. گفت با گیوه نماز نباشد. درویش گفت: اگر نماز نباشد، گیوه باشد!&lt;br /&gt;جُحا گوسفد مردم دزدیده و گوشتش صدقه می⁭کرد؛ از او پرسیدند این چه معنی دارد؟ گفت ثواب صدقه با بزه دزدی برابر گردد، در میانه پیه و دنبه⁭اش توفیر باشد.&lt;br /&gt;&lt;font face="tahoma,arial" color="#462300"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19551935-4736416152818347913?l=bargobad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://bargobad.blogspot.com/feeds/4736416152818347913/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19551935&amp;postID=4736416152818347913&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/4736416152818347913'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/4736416152818347913'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bargobad.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='عبید زاکانی شوخ طبع آگاه'/><author><name>برگ و باد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04543878473928380690</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/SQt1spRsFbI/AAAAAAAAAF4/ltRavG9GD1E/S220/mra2.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19551935.post-8758760967161703107</id><published>2011-01-30T21:48:00.001+03:30</published><updated>2011-02-18T15:51:05.898+03:30</updated><title type='text'>هرگز نخواب کوروش، ای مهرآریایی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/TUWrNkF9UuI/AAAAAAAAANQ/gBu_c49-HIw/s1600/1_IranMap1627.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt; &lt;br /&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 150px; height: 135px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/TUWrNkF9UuI/AAAAAAAAANQ/gBu_c49-HIw/s1600/1_IranMap1627.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #462300; font-family: tahoma, arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #462300; font-family: tahoma, arial;"&gt;«سیمین بهبهانی»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #462300; font-family: tahoma, arial;"&gt;دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد &lt;br /&gt;بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد!&lt;br /&gt;کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست &lt;br /&gt;حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت &lt;br /&gt;رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد&lt;br /&gt;روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید &lt;br /&gt;زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند &lt;br /&gt;گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد&lt;br /&gt;دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد &lt;br /&gt;نادر ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دارا ! کجای کاری، دزدان سرزمینت &lt;br /&gt;بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد&lt;br /&gt;آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است &lt;br /&gt;اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرخ و سپید و سبز است، این بیرق کیانی &lt;br /&gt;اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد &lt;br /&gt;کوآن حکیم توسی، شهنامه ای سراید &lt;br /&gt;شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرگز نخواب کوروش، ای مهرآریایی&lt;br /&gt;بی نام تو،وطن نیز نام و نشان ندارد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19551935-8758760967161703107?l=bargobad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://bargobad.blogspot.com/feeds/8758760967161703107/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19551935&amp;postID=8758760967161703107&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/8758760967161703107'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/8758760967161703107'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bargobad.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='هرگز نخواب کوروش، ای مهرآریایی'/><author><name>برگ و باد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04543878473928380690</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/SQt1spRsFbI/AAAAAAAAAF4/ltRavG9GD1E/S220/mra2.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/TUWrNkF9UuI/AAAAAAAAANQ/gBu_c49-HIw/s72-c/1_IranMap1627.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19551935.post-5556446870555334931</id><published>2010-02-03T04:39:00.000+03:30</published><updated>2010-02-03T04:39:28.517+03:30</updated><title type='text'>هست شب</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #462300; font-family: tahoma, arial;"&gt;&lt;strong&gt;هست شب&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; «نیمایوشیج»&lt;br /&gt;هست شب، يک شب دم کرده و خاک&lt;br /&gt;رنگ رخ باخته است.‏&lt;br /&gt;باد نوباوه⁭ي ابر، از بر کوه&lt;br /&gt;‏ سوي من تاخته است.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هست شب، همچو ورم کرده تني، گرم دراستاده هوا، ‏&lt;br /&gt;هم از اين روست نمي⁭بيند اگر گمشده⁭اي راهش را.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با تنش گرم، بيابانِ دراز‏&lt;br /&gt;مرده را مانَد در گورش، تنگ&lt;br /&gt;به دل سوخته⁭ي من مانَد&lt;br /&gt;به تنم خسته که مي⁭سوزد از هيبت تب!‏&lt;br /&gt;هست شب، آري، شب!‏&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19551935-5556446870555334931?l=bargobad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://bargobad.blogspot.com/feeds/5556446870555334931/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19551935&amp;postID=5556446870555334931&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/5556446870555334931'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/5556446870555334931'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bargobad.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='هست شب'/><author><name>برگ و باد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04543878473928380690</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/SQt1spRsFbI/AAAAAAAAAF4/ltRavG9GD1E/S220/mra2.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19551935.post-8764913511586639272</id><published>2009-12-04T05:19:00.008+03:30</published><updated>2010-01-30T14:45:23.824+03:30</updated><title type='text'>جام شوکران</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/"&gt;&lt;/a&gt;&lt;span id="goog_1259891725585"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span id="goog_1259891725586"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify" style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/S2QQ2NDnk1I/AAAAAAAAAK0/nJJCHroYZdU/s1600-h/Zojaji+mr.jpg" imageanchor="1" style="clear: right; cssfloat: right; float: right; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="3" kt="true" src="http://2.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/S2QQ2NDnk1I/AAAAAAAAAK0/nJJCHroYZdU/s320/Zojaji+mr.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #462300; font-family: tahoma, arial; font-size: large;"&gt;دوستی نازنین، اندیشمندی گستاخ در برابر کرنشها از میان ما رفت!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="dir: rtl; direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #462300; font-family: tahoma, arial; font-size: large;"&gt;&lt;a href="http://zojaji.blogspot.com/"&gt;چهل روز گذشت!&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit; font-size: large;"&gt;&lt;em&gt;شواهد زیادی بر استقبال او از مرگ وجود دارد تا جایی که برای من کمتر شکی برای نوشیدن جام شوکرا ن&amp;nbsp;توسط او&amp;nbsp;باقی نمی‌ماند: &lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit; font-size: large;"&gt;&lt;em&gt;1- چند ماه قبل از کوچ در جمعی از دوستان در ضمن صحبت بر محور "مرگ" به یکی از دوستان نزدیکش گفته بود: "من همان روزی که به دنیا آمده ام همان روز خواهم مرد!" همزمانی 4 آبان تاریخ تولد و تاریخ درگذشت او!&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family: tahoma, inherit;"&gt;2-&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;a href="http://zojaji.blogspot.com/search/label/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%20%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D9%8A%20-%20%D8%AD%D8%AF%D9%8A%D8%AB%20%D9%83%D8%B4%D9%83"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt; آخرین پست وبلاگ "نگاه" و باز هم صحبت از مرگ: " بهار است اين كه مي آيد / « رحيل » از آسمان طبل اش / كجايي مرگ ؟ / من آماده ام / بشتاب ، تنهايم ..."&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit; font-size: large;"&gt;&lt;em&gt;3- جمله‌ای که برای پست در Draft وبلاگ نگاه Save شده و شاید فرصت پست آن را نیافته است:&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit; font-size: large;"&gt;&lt;em&gt;"محمد رضا زجاجی ... چشم از جهان کثیف فروبست، ولی «نگاه» زیبای او کماکان در جریان است."! &lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit; font-size: large;"&gt;&lt;em&gt;به تاریخ 2009.10.27 یک روز پس از رفتنش؟ البته یک روز اختلاف در روز مرگ، به احتمال نزدیک به یقین به اختلاف در تاریخ میلادی و شمسی و نیز اختلاف تنظیمات کامپیوتر او برمی‌گردد.&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;&lt;em&gt;در مراسم چهلم فرزتد بزرگش از دوستان نزدیک پرسید که کدامیک از دوستانش رمز وبلاگ را در اختیار داشته اند؟ البته که جواب منفی بود. چرا که نسبت به رمز وبلاگش بسیار حساس بود و برای حفظ رمز آن مسایل ایمنی را&amp;nbsp; همواره مد نظر داشت و تنها&lt;/em&gt;&lt;strong&gt; صهبا&lt;/strong&gt;&lt;em&gt; این رمز را در اختیار داشت. در ضمن صفت "کثیف" را بارها در مورد دنیا از زبان او شنیده بودیم.&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit; font-size: large;"&gt;&lt;em&gt;یادم می‌آید با شنیدن خبر کوچ او از کوچه‌های غبارآلود به ناکجاآباد نیستی، به یاد "مرگ سقراط" افتادم!&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;مرگ سقراط: (دورانت؛ ویل، تاریخ فلسفه، ترجمه‌ی دکتر عباس زریاب خویی)&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;سقراط به نوشيدن زهر شوکران محکوم شد. دوستان وي ⁭به زندان آمدند و به او پيشنهاد کردند که به طرز ساده⁭اي فرار کند زيرا به تمام ماموريني که او را از آزادي مانع مي⁭شدند، رشوه داده بودند. سقراط ابا کرد. او در اين هنگام (399 پ. م.) هفتاد سال داشت و شايد خيال مي⁭کرد که موقع مرگ او فرا رسيده و هيچگاه به چنين مرگ مفيدي دست نخواهد يافت. او به دوستان اندوهگين و گريان خود گفت: "دغدغه به خود راه ندهيد و به خود بگوييد که فقط جسم مرا به خاک خواهيد گذاشت." &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;افلاطون در يکي از نغز‌ترين و زيبا‌ترين متون ادبيات جهان مي⁭گويد: «پس از گفتن اين سخنان، سقراط از جاي برخاست و براي شستشو به اطاق مجاور رفت و اقريطون با وي بود. سقراط از ما خواهش کرد که در انتظار او باشيم. ما منتظر او مانديم، زماني درباره⁭ي آنچه به ما گفته بود سخن مي⁭رانديم و به آن مي⁭انديشيديم و زماني به فکر غم و اندوه بزرگي که به آن دچار شده بوديم مي⁭افتاديم؛ زيرا به خوبي مطمئن بوديم که کسي را که به جاي پدر ما بود از دست خواهيم داد و بقيه⁭ي زندگي خود را يتيم و بي‌سرپرست خواهيم ماند... در اين ميان غروب آفتاب نزديک شد زيرا سقراط مدتي در اطاق مانده بود. هنگامي که از اطاق استحمام بيرون آمد، بنشست. گفتگويي که ميان ما گذشت مختصر بود. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;همان⁭دم زندانبان رسيد و رو به سقراط کرده گفت: "اي سقراط من تو را نجيب‌ترين و شريف‌ترين و بهترين کساني مي⁭دانم که تا کنون به اين زندان آمده⁭اند، از اين جهت من تو را با سرزنش و عتابي که به ديگران مي⁭کردم، ناراحت نخواهم ساخت، زيرا آنها به محض اينکه حکم قضات را داير به خوردن زهر از من مي⁭شنيدند خشمگين مي⁭شدند و به من ناسزا مي⁭گفتند. من مي⁭دانم که حتی‌ در اين وضع تو بر من خشم نخواهي گرفت و خشم تو متوجه جنايتکاران حقيقي خواهد بود که آنها را مي⁭شناسي. اکنون تو آنچه را من مي⁭خواهم به تو بگويم مي⁭داني؛ خداحافظ. سعي کن که اين امر ناگزير را با متانت و بردباري تحمل کني." در اين ميان که اشک از ديدگانش فرو مي⁭ريخت پشت برگردانيد و از در بيرون رفت. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;سقراط سر بلند کرد و گفت: "خداحافظ، آنچه را گفتي به جاي خواهم آورد." آنگاه روي به ما کرد و گفت: "چه مرد خوبي است، در تمام مدتي که در زندان بودم به ديدن من مي⁭آمد، او بهترين مردمان است و اکنون ببينيد چگونه از روي جوانمردي به حال من افسوس مي⁭خورد و اندوهگين مي⁭شود. اي اقريطون حال از او اطاعت کنيم؛ بگو تا جام زهر را بياورند، اگر ساييده نشده است، زندانبان خود آن را خواهد ساييد."&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;اقريطون گفت: "اي سقراط به ⁭نظر مي⁭رسد که هنوز شعاع خورشيد بر روي تپه⁭هاست. من مي⁭دانم که محکومين، مدتي پس از دريافت حکم، زهر را سرمي⁭کشند يعني پس از آنکه خوب مي⁭خورند و خوب مي⁭آشامند؛ بعضيها حتی‌ به عشقبازي مي⁭پردازند، پس عجله مکن و هنوز وقت هست."&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;در اين هنگام سقراط گفت: "اي اقريطون آنها که چنين مي⁭کنند بي⁭دليل نيست، زيرا آنها خيال مي⁭کنند که از اين کار نفعي مي⁭برند ولي من هم براي اين کاري که مي⁭کنم دليل دارم؛ من در اين که اندکي جام زهر را ديرتر بخورم نفعي نمي⁭بينم، اگر اندکي ديرتر بخورم خودم را مسخره خواهم کرد زيرا خود را به زندگي علاقه⁭مند، نشان خواهم داد و از آنچه در نظر من هيچ است براي خود ذخيره خواهم ساخت. اکنون گوش به سخن من فرادار و آنچه مي⁭گويم به جاي⁭آر و از آن سرباز مزن!"&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div direction:="" rtl;="" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;پس از اين اقريطون به خادمي که در آن نزديکي ايستاده بود اشاره کرد؛ خادم پير رفت و پس از مدتي با زندانبان برگشت در حاليکه جام زهر به دست داشت. سقراط گفت: "دوست من تو در اينگونه امور مجرب هستي، بگو ببينم تا چه کار بايد کرد؟" زندانبان گفت: "کاري ندارد جز آنکه پس از خوردن زهر مدتي دور زندان بگردي تا آنکه در پاهاي خود سنگيني احساس کني، پس از آن دراز مي⁭کشي و بدين ترتيب زهر کار خود را مي⁭کند." در اين هنگام او جام زهر را به دست سقراط داد. سقراط بدون کوچک‌ترين اضطرابي و بي آنکه صورت خود را در هم بکشد و يا رنگ خود را ببازد، جام را به دست گرفت و روي به زندانبان کرده گفت: "مي⁭شود از اين جام، کمي به خاطر خدايان به خاک بيفشانيم؟ چنين اجازه⁭اي داريم يا نه؟" زندانبان گفت: "اي سقراط، ما فقط به اندازه⁭ي خوردن، زهر تهيه کرده‌ايم." سقراط گفت: "مقصود تو را مي⁭فهمم، معذالک فکر مي⁭کنم لازم است از خدايان بخواهم تا سفر مرا از اين جهان به جهان ديگر خوش و خرم سازند. آرزو دارم چنين باشد و دعاي من همين است.” پس از گفتن اين کلمات جام را به لب گذاشت و تمام آن را به خوشي سر کشيد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;بيشتر ما توانسته بوديم که از گريه خودداري کنيم ولي همينکه ديديم جام زهر را خورد نتوانستيم خود را نگه داريم؛ اشک من به رغم من و با حضور سقراط بر صورتم فرو ريخت، چنانکه صورت خود را پوشاندم و به حال خود سخت گريستم زيرا گريه⁭ي من بر سقراط نبود بلکه بر پريشاني و بدبختي خودم بود که چنان دوستي را از دست مي⁭دادم. اقريطون نيز پيش از من چون نتوانسته بود جلو گريه⁭ي خود را بگيرد، از در بيرون رفته بود. در اين ميان آپولودوروس که دايماً گريه مي⁭کرد، فريادي بلند برکشيد و مشاهده⁭ي درد و رنج او دل ما را مي⁭شکافت. تنها سقراط آرامش خود را حفظ کرده گفت: "اين فريادهاي عجيب و غريب چيست؟ من زنها را از اين جهت بيرون فرستادم که از اين⁭گونه داد و فريادها جلوگيري شود زيرا شنيده⁭ام که مرگ بايد در ميان سکوت و آرامش باشد. آرام و صبور باشيد!"&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;ما از اين سخنان شرمنده شديم و گريه⁭ي خود را نگه داشتيم. سقراط دور زندان قدم مي⁭زد تا آنکه گفت در پاهاي خود سنگيني حس مي⁭کند، پس بر پشت بخوابيد چنانکه زندانبان گفته بود. پس از آن مردي که به وي زهر داده بود به پاي او نگاه کرد و پس از مدتي پاي او را سخت فشار داده پرسيد که آيا احساس مي⁭کند يا نه. سقراط گفت که چيزي حس نمي⁭کند. پس از آن ساقهاي او را فشارداد و همينطور دست بالا مي⁭برد و نشان مي⁭داد که پاهاي او سرد و خشک مي⁭شود. پس از آن سقراط خود نيز احساس کرده چنين گفت: "همينکه زهر به قلب رسيد، کار خاتمه يافته است.” در اين بين سقراط صورت خود را باز کرد (زيرا او روي خود را پوشانده بود) و آخرين سخنان خود را چنين گفت: "اي اقريطون ما بايد خروسي به اسقلابيوس بدهيم؛ اداي اين دَين را فراموش نکنيد."&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;اقريطون گفت: "ما اين وام را خواهيم داد. آيا ديگر سخني نداري؟" به اين سوال پاسخي داده نشد و پس از يک يا دو لحظه حرکتي کرد و خادم روي او را باز کرد؛ چشمانش بيحرکت مانده بود، اقريطون دهان و چشمان او را بست. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;چنين بود پايان کار دوست ما، دوستي که به حقيقت مي⁭توانم او را بهترين و خردمندترين و درست‌ترين کساني بدانم که تاکنون شناخته⁭ام.»&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19551935-8764913511586639272?l=bargobad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.zojaji.blogspot.com' title='جام شوکران'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://bargobad.blogspot.com/feeds/8764913511586639272/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19551935&amp;postID=8764913511586639272&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/8764913511586639272'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/8764913511586639272'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bargobad.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='جام شوکران'/><author><name>برگ و باد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04543878473928380690</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/SQt1spRsFbI/AAAAAAAAAF4/ltRavG9GD1E/S220/mra2.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/S2QQ2NDnk1I/AAAAAAAAAK0/nJJCHroYZdU/s72-c/Zojaji+mr.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19551935.post-1563940074701067562</id><published>2009-10-28T23:09:00.003+03:30</published><updated>2009-10-28T23:39:58.835+03:30</updated><title type='text'> در سوگ یار سفر کرده محمد رضا زجاجی</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:courier new;"&gt;تولد: چهارم آبان سی و دو&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:courier new;"&gt;کوچ: چهارم آبان هشتاد و هشت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5397742945936363906" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 142px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/SuiinGFoUYI/AAAAAAAAAJg/VbTdaIkOYPM/s200/zojaji.mr.jpg" border="0" /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma,arial;color:#462300;"&gt;بزرگ بود و از اهالی امروز بود! &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma,arial;color:#462300;"&gt;به کام دل زیست و به میل خود از میان ما رفت!&lt;br /&gt;اکنون دیگر در میان ما نیست، با چندین اثر چاپ شده و چاپ نشده، دهها مقاله در زمینه‌ی موضوعهای فرهنگی و اجتماعی در مجلات و نشریات معتبر و اینترنت ، امتیازی که می‌تواند شخصی را از میان انسانهای هم‌عصر خود برکشد و در جایگاه اندیشمندان و خردمندان بنشاند. مورد بی‌مهری جامعه واقع شد, چرا که از زمان خود جلوتر بود. ناگزیر عزلت و گوشه‌گیری گزید.&lt;br /&gt;بر همه‌ی جلوه‌های پر زرق و برق پشت کرد و از آنها چشم پوشید و به گفته‌ی خودش "حقیقت را فدای مصلحت نکرد". با استاد سخن، فردوسی همداستان می‌شویم که:&lt;br /&gt;"سخن را سخندان ز گوهر گُزيد&lt;br /&gt;ز گوهر وَرا پايه برتر سزيد"&lt;br /&gt;در مدت کوتاه نیم‌ قرن، چندین قرن زیست! زندگی او از عمق و محتوا برخوردار بود اگر چه به سن پیری و سالخوردگی نرسید چیزی که از آن وحشت داشت!&lt;br /&gt;اندیشمندی چون او هرگز نمی‌میرد! در تک‌تک نوشته‌هایش زنده ‌است.&lt;br /&gt;روانش شاد!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19551935-1563940074701067562?l=bargobad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://bargobad.blogspot.com/feeds/1563940074701067562/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19551935&amp;postID=1563940074701067562&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/1563940074701067562'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/1563940074701067562'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bargobad.blogspot.com/2009/10/blog-post_28.html' title=' در سوگ یار سفر کرده محمد رضا زجاجی'/><author><name>برگ و باد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04543878473928380690</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/SQt1spRsFbI/AAAAAAAAAF4/ltRavG9GD1E/S220/mra2.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/SuiinGFoUYI/AAAAAAAAAJg/VbTdaIkOYPM/s72-c/zojaji.mr.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19551935.post-5717680626055130184</id><published>2009-10-05T05:57:00.005+03:30</published><updated>2009-10-05T06:37:15.779+03:30</updated><title type='text'>ادبيات و زبان فارسي کاربردي منتشر شد</title><content type='html'>&lt;p align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;font face="tahoma,arial" color="#55f"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/SslcTOYd_fI/AAAAAAAAAJY/fcOhAHYlvrU/s1600-h/farsi1+firuze+i.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5388939914473504242" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 215px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/SslcTOYd_fI/AAAAAAAAAJY/fcOhAHYlvrU/s320/farsi1+firuze+i.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;ادبيات و زبان فارسي کاربردي&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;به کوشش: محمد رضا عطاری&lt;br /&gt;&lt;a href="mailto:Attari.mr@gmail.com"&gt;Attari.mr@gmail.com&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;چاپ اول: 1388&lt;br /&gt;تيراژ: 1000 نسخه&lt;br /&gt;قيمت: 2800 تومان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این کتاب با همکاری موسسه‌ی فرهنگی فراونگ هنر، برای تدریس "زبان فارسی عمومی" در دانشگاهها منتشر و در کتاب‌فروشیهای معتبر مشهد برای استفاده‌ی دانشجویان و سایر علاقه‌مندان عرضه ‌شد. این کتاب از سه بخش اصلی تشکیل شده است:&lt;br /&gt;- مباحثی در مورد نگارش فارسی، انواع نوشته‌های علمی و کاربردی، گزارش‌دهی، مکاتبات اداری؛&lt;br /&gt;- گزیده‌ی متون نثر و شعر فارسی؛&lt;br /&gt;- نمونه‌ﻯ سوالات متن، آزمون جامع علمي کاربردي و سوالات کنکور تحصيلات تکميلي.&lt;br /&gt;در پیشگفتار این کتاب در ضرورت چاپ کتاب چنین آمده است:&lt;br /&gt;در برنامه‌ي درسي دانشگاهها، براي تمامي رشته‌ها (به جز رشته‌هاي تخصصي زبان و ادبيات فارسي) سه واحد فارسي عمومي، پيش‌بيني شده است. تاليف حاضر پاسخي به اين نياز در زمينه‌ي ادبيات و زبان فارسي کاربردي است؛ اگر چه بسياري تاليفات ارزشمند در اين زمينه توسط اساتيد و صاحبنظران به زيور انتشار آراسته شده ولي به دليل اينکه در اين آثار بيشتر به يکي از جنبه‌هاي زبان (جنبه‌ي ادبي يا جنبه‌ي کاربردي) توجه شده، نگارنده بر آن شد تا مجموعه‌ي حاضر را تهيه و در اختيار علاقه‌مندان قرار دهد. به ديگر سخن در اين کتاب علاوه بر مباحث نظري در مورد نگارش و انواع نوشته⁭ها، که بيشتر جنبه⁭ي کاربردي دارد، متوني درج شده که در حوزه⁭ي ادبيات قرار مي⁭گيرد.&lt;br /&gt;... نمونه⁭هايي از متون نظم و نثر فارسي در اين مجموعه آورده شده است.&lt;br /&gt;... به منظور آشنايي دانشجويان با سوالات آزمون پايان ترم، آزمون جامع علمي کاربردي نيز کنکور تحصيلات تکميلي، نمونه⁭ي سوالات به صورت تستي و تشريحي در پايان کتاب درج شده است. در شيوه⁭ي نگارش و نشانه⁭گذاري مطالب کتاب، مباحث نظري و متون نثر سعي شده تا حد ممکن يک رويه⁭ي واحد اعمال شود. اين موضوع در رابطه با متون شعر و نظم محدوديتهايي را در ويرايش به همراه داشته است.&lt;br /&gt;شايان ذکر است که در نگارش اين مجموعه از کتاب "زبان و نگارش فارسي" -که نگارنده آن را چندين سال در مراکز علمي‌کاربردي تدريس نموده-، همچنین منابع اصلي آن، کمک و بهره‌ي زيادي برده‌ام. از خوانندگان محترم انتظار دارم با راهنمايي و ارايه⁭ي پيشنهادات خود، کاستيها را گوشزد تا در ويرايشهاي بعدي اين اشکالات برطرف گردد. نگارنده با ديده⁭ي منت از دريافت هرگونه انتقاد و پيشنهادي استقبال مي⁭نمايد. اميدوارم مجموعه‌ي حاضر مورد توجه علاقه⁭مندان قرار گرفته و دانشجويان را مفيد فايده افتد. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19551935-5717680626055130184?l=bargobad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://bargobad.blogspot.com/feeds/5717680626055130184/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19551935&amp;postID=5717680626055130184&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/5717680626055130184'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/5717680626055130184'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bargobad.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='ادبيات و زبان فارسي کاربردي منتشر شد'/><author><name>برگ و باد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04543878473928380690</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/SQt1spRsFbI/AAAAAAAAAF4/ltRavG9GD1E/S220/mra2.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/SslcTOYd_fI/AAAAAAAAAJY/fcOhAHYlvrU/s72-c/farsi1+firuze+i.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19551935.post-4874517649755609789</id><published>2009-01-04T02:25:00.000+03:30</published><updated>2009-01-04T04:28:54.582+03:30</updated><title type='text'>کرم شبتاب</title><content type='html'>&lt;p align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;font face="tahoma,arial" color="#ff15cc"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/SV_ugVqVp4I/AAAAAAAAAHw/9kZZhy6Gmhg/s1600-h/kerm+shabtab.bmp"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 150px; height: 135px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/SV_ugVqVp4I/AAAAAAAAAHw/9kZZhy6Gmhg/s320/kerm+shabtab.bmp" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5287206726894200706" /&gt;&lt;/a&gt;کرم شبتاب و بوزینگان                             «کلیله و دمنه»&lt;br /&gt; آورده⁭اند جماعتی از بوزینگان در کوهی بودند، چون شاه سیارگان به افق مغربی خرامید و جمال جهان⁭آرای را به نقاب ظَلام بپوشانید، سپاه زنگ به غیبت او بر لشگر روم چیره گشت و شبی چون کار عاصی روز محشر درآمد، باد شمال عنان گشاده و رکاب، گران کرده بر بوزینگان شبیخون آورد، بیچارگان از سرما رنجور شدند. پناهی می⁭جستند ناگاه یراعه⁭(کرم شبتاب) ای دیدند در طرفی افکنده گمان بردند که آتش است. هیزم بر آن نهادند و می⁭دمیدند.&lt;br /&gt;برابر ایشان مرغی بود بر درخت، بانگ می⁭کرد که آن آتش نیست. البته بدو التفات نمی⁭نمودند. در این میان مردی آنجا رسید، مرغ را گفت: رنج مبر که به گفتار تو یار نباشند و تو رنجور گردی و در تقویم و تهذیب چنین کسان سعی پیوستن همچنان⁭ست که کسی شمشیر بر سنگ آزماید و شکر در زیر آب پنهان کند. &lt;br /&gt;مرغ سخن وی نشنود و از درخت فرو آمد تا بوزینگان را حدیث یراعه بهتر معلوم کند. بگرفتند و سرش جدا کردند.&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19551935-4874517649755609789?l=bargobad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://bargobad.blogspot.com/feeds/4874517649755609789/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19551935&amp;postID=4874517649755609789&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/4874517649755609789'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/4874517649755609789'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bargobad.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='کرم شبتاب'/><author><name>برگ و باد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04543878473928380690</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/SQt1spRsFbI/AAAAAAAAAF4/ltRavG9GD1E/S220/mra2.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/SV_ugVqVp4I/AAAAAAAAAHw/9kZZhy6Gmhg/s72-c/kerm+shabtab.bmp' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19551935.post-3641770365795646325</id><published>2008-12-26T04:07:00.000+03:30</published><updated>2009-01-05T15:14:01.292+03:30</updated><title type='text'>چکاوک</title><content type='html'>&lt;p align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;font face="tahoma,arial" color="#2288ff"&gt; &lt;a href="http://i14.tinypic.com/5ylqxhc.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 160px; height: 95px;" src="http://i14.tinypic.com/5ylqxhc.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;    نویسنده: الف. فلاح&lt;br /&gt; زیر سیم برق، بیرون خانه، چکاوکی آرام، آرمیده بود. بی کوچکترین حرکتی. گویی رنجیده از همه کس و همه چیز، در اندیشه‎ی گذشته‎ای نه چندان دور، غرق در افکار بی فرجام و غافل از فرجام خویش بود.&lt;br /&gt;از زیر پرهای انبوهش می‎شد فهمید که کالبد نحیفش، بستر درد و رنجی گران است. جایی در پایین سینه‎اش شکافته شده بود. زنبورها شیره‎ی جانش را می‎مکیدند. تنها من می‎نگریستم و می‎شنیدم آواز در حنجره مانده‎اش را که در حسرت رها شدن مرده بود.&lt;br /&gt;غروب بود، آسمان از خجالت سرخ شده بود، گویی آسمان برای خودش و زمین، آوازِ ملامت می‎نواخت آوازی که چون نسیمی ملایم، بر پیکر بیجانِ چکاوک، زنبورها را تاراند؛ چکاوک تنها شد!&lt;br /&gt;و من به حال خود _و نه به حال چکاوک_ گریستم، افسوس خوردم: "کاش جای آن چکاوک بودم؛ کاش از کلبد شکافته‎ شده‎ی من هم، زنبوری می‎مکید شیره‎ی درونم را! کاش من هم مرده بودم، آرام و بی صدا!" و کسی جسدم را زیر سیم برق می‎دید و می‎شنید آواز سرکوب شده‎ام را!&lt;br /&gt;…&lt;br /&gt;آواز چکاوک پر زد و از حنجره‎ی چکاوکی دیگر نواخته شد!&lt;br /&gt;… آوازِ در گلو مانده‎ی مرا چه کسی فریاد خواهد کرد؟&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19551935-3641770365795646325?l=bargobad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://bargobad.blogspot.com/feeds/3641770365795646325/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19551935&amp;postID=3641770365795646325&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/3641770365795646325'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/3641770365795646325'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bargobad.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='چکاوک'/><author><name>برگ و باد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04543878473928380690</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/SQt1spRsFbI/AAAAAAAAAF4/ltRavG9GD1E/S220/mra2.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://i14.tinypic.com/5ylqxhc_th.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19551935.post-3551948994616785160</id><published>2008-08-18T02:44:00.000+04:30</published><updated>2009-01-04T04:54:52.328+03:30</updated><title type='text'>ناصر خسرو قبادیانی</title><content type='html'>&lt;p align="justify" dir="rtl"  &gt;&lt;font face="tahoma,arial" color="#884522"&gt;من آنم که در پای خوکان نریزم&lt;br /&gt;مرین قیمتی  دُرّ  لفظ  دری  را&lt;br /&gt;در حکایت افسانه ⁭مانندی آورده⁭اند که ناصر خسرو به شهری درآمد و به دکان پینه⁭دوزی رفت تا پایپوشش را وصله کند. در اثنای کار در سویی از خیابان غلغله افتاد. شاگرد پینه دوز برفت، چون بازگشت، ناصر خسرو از سبب غلغله پرسید. گفت هیچ، کسی شعر ناصر خسرو می⁭خاند، مردمان زدندش، شاعر پایپوش خود بخواست. وقتی سبب پرسیدند، در واقع از وحشت اینکه او را بشناسند، گفت در شهری که شعر ناصر خسرو خوانند، نمی⁭توان بود و بگریخت. &lt;br /&gt;این حکایت، هر چه که باشد، حقیقت یا افسانه، نشان⁭دهنده⁭ی وضعی است که دین⁭مداران برای ناصر خسرو، حکیم، شاعر و مبلغ کیش اسماعیلی پدید آورده بودند. پیداست که نه تنها حکومتیان بر او شورانده بودند، مردمان را نیز که پیوسته دستاویز قرار گرفته⁭اند، علیه او برانگیخته بودند. چنان شده بود که نام ناصر خسرو سبب خصومت می⁭شد، چه رسد به آنکه کسی شعر او را بخواند.&lt;a href="http://bazbaranbatarane.blogspot.com/2008/08/blog-post.html"&gt;&lt;strong&gt;&gt;&gt;&gt; ادامه&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19551935-3551948994616785160?l=bargobad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://bargobad.blogspot.com/feeds/3551948994616785160/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19551935&amp;postID=3551948994616785160&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/3551948994616785160'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/3551948994616785160'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bargobad.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title='ناصر خسرو قبادیانی'/><author><name>برگ و باد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04543878473928380690</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/SQt1spRsFbI/AAAAAAAAAF4/ltRavG9GD1E/S220/mra2.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19551935.post-730563350021319597</id><published>2007-10-12T18:07:00.000+03:30</published><updated>2009-01-04T04:51:25.691+03:30</updated><title type='text'>بررسی و توصیف گویش طبس؛ ضمیر مفعولی</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/Rw-OSZ_gpsI/AAAAAAAAAAk/RlHEGObsquc/s1600-h/mra2.JPG"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://3.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/Rw-OSZ_gpsI/AAAAAAAAAAk/RlHEGObsquc/s320/mra2.JPG" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5120467748209600194" width="120" height="150"/&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="justify" dir="rtl"  &gt;&lt;font face="tahoma,arial" color="#0055ff"&gt;محمد رضا عطاری&lt;br /&gt;كارشناس ارشد زبان‌شناسی&lt;br /&gt;attari.mr@gmail.com &lt;br /&gt;این مقاله اولین بار در مجله‎ی زبانشناسی، انتشارات جهاد دانشگاهی تهران شماره 38 پاییز و زمستان 1383 چاپ و منتشر شده است. اینک با بازخوانی و ویرایش مجدد، در اختیار علاقه‎مندان قرار می‎گیرد. در نگارش مقدمه، مدیون آقای م. سهرابی ام.&lt;br /&gt;مقدمه&lt;br /&gt;در دل دو كویر سوزانِ لوت و نمك، محصور در میان رشته‌كوههای شتری در شرق و رشته كوههای شیب1 در غرب، در جنوب شرقی خراسانِ بزرگِ عهد كهن2 شهری قرار دارد كه از دیرباز طبس نامیده می‌شود. به لحاظ تاریخی قدمت این شهر به دوران پیش از اسلام می‌رسد. اگر چه در خصوص پیشینه‌ی این شهر -آنگونه كه باید- سند و مدركی در دست نیست، اما از قراین بر‌می‌اید كه باید بسیار كهن بوده باشد. "یاقوت حموی در معجم‌البلدان می‌گوید در نزدیكی این شهر آتشگاههای معروفی وجود داشته؛ نام قریه‌ی تشكانون -آتش كانون- از آن آتشكده‌ها است."3&lt;br /&gt;برابر كتب تواریخ و فتوحات، این شهر یك ‌بار به سال 22 هـ. در دوران عمر و مجدداً درسال 29 هـ‎. به روزگار عثمان، به دست اعراب مسلمان فتح شده و به دروازه‌ی خراسان شهرت یافته است.&lt;br /&gt;گویش مردم این شهر كویری در شمار زیباترین و خوش‌آهنگترین گویشهای خراسان می‌باشد. ملك‌الشعرای بهار، آنجا كه اهمیت و ضرورت تحقیق در گویشهای رو به استحاله و انقراض سخن می‌گوید، از گویشهای خراسان، تنها از دو گویش مشهدی و طبسی نام می‌برد.4&lt;br /&gt;دور افتاده بودن و محصور بودن این شهر در میان كویر، این گویش را از تغییر و تحولی كه بر دیگر گونه‌های فارسی وارد شده حفظ كرده و آن را نسبتاً دست نخورده باقی گذاشته است. غنا و دست نخوردگی واژگان، افعال‌ساده و پیشوندی، تركیبات، اصطلاحات و نیز دستور آن، این گویش را به‌عنوان یكی از حلقه‌های اتصال زبان پهلوی به زبان فارسی كنونی معرفی می‌كند. این گویش در سطح آوایی، واژگانی و دستوری از زبان فارسی متمایز می‌باشد. از جمله‌ی این تمایز‌ها وجود ضمیر پیوسته‌ی مفعولی است كه در درون ساخت فعل وارد شده‌است. در اینجا به بررسی ساخت ضمیر پیوسته‌ی مفعولی در گویش طبس می‌پردازیم.&lt;/font&gt;&lt;a href="http://bazbaranbatarane.blogspot.com/2007/10/attari.html"&gt; &gt;&gt;&gt; ادامه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19551935-730563350021319597?l=bargobad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://bargobad.blogspot.com/feeds/730563350021319597/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19551935&amp;postID=730563350021319597&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/730563350021319597'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/730563350021319597'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bargobad.blogspot.com/2007/10/blog-post.html' title='بررسی و توصیف گویش طبس؛ ضمیر مفعولی'/><author><name>برگ و باد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04543878473928380690</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/SQt1spRsFbI/AAAAAAAAAF4/ltRavG9GD1E/S220/mra2.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/Rw-OSZ_gpsI/AAAAAAAAAAk/RlHEGObsquc/s72-c/mra2.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19551935.post-8398657460935164142</id><published>2007-06-19T04:54:00.000+03:30</published><updated>2009-01-04T04:47:17.908+03:30</updated><title type='text'>توهم؛ اسکیزوفرنیا</title><content type='html'>&lt;blockquote&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;font face="tahoma,arial" color="#0022ff"&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;نویسنده داستان کوتاه "توهم" (و چند داستان کوتاه دیگر، که سعی خواهد شد پس از ویرایش در "برگ و باد" درج شود.) در جلسه‌ای به معرفی هدایت و نقد "بوف کور" پرداخت. پس از این بررسی چند داستان کوتاه در اختیارم گذاشت. آنها را مطالعه کردم، با اجازه نویسنده تصمیم به ویرایش ادبی (در حد ویرایش و پردازش لفظی، بدون هرگونه تغییر در معنا و محتوا) و درج در "برگ و باد" گرفتم. نقد و بررسی آن را بدون هر گونه اظهار نظری بر عهده خوانندگان می‌گذارم.&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;ت.عظیمی مجاور&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;توهم؛ اسکیزفرنیا&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;font face="tahoma,arial" color="#0022aa"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www3.telus.net/public/fumei/images/depress.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 20px 20px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand" alt="اسکیزفرنیا" src="http://www3.telus.net/public/fumei/images/depress.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;زمان، گاهی دیر می‌گذرد و گاهی زود. گاهی آنقدر زود می‌گذرد كه حتی نمی‌توانم ناخن ترك برداشته‌ام را بچینم یا آ نقدر وقت ندارم كه با یك فوت ناقابل شعله نیمه‌جان و لرزان شمع روی میز را كه تمام شب روشن بوده خاموش كنم. گاهی آنقدر دیر می‌گذرد كه احساس می‌كنم در سه‌گوش دیوار جایی كه لاشه متعفنم به آن تكیه‌داده و سر سبكم بین زانوانم سنگینی می‌كند، قسمتی از دیوار سرد و گچی اتاق شده‌ام یا وقتی پشت میز روی دفتر و كاغذهایم ولو شده‌ام، همان فسیل چند هزار ساله‌ام كه چند روز پیش راجع به آن در مجله مطلب خواندم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر روز صبح از خواب بر می‌خیزم، آنقدر وقت ندارم كه شعله شمع را بكشم، لباس‌هایم را می‌پوشم و مدام ناخن ترك برداشته‌ام به لباسم گیر‌می‌كند اما وقت ندارم آن را بچینم. نمی‌دانم چه ساعت روز است، چون در اتاقم ساعت ندارم. بعد سریع به بیرون می‌دوم. حتی گاهی آنقدر وقت ندارم كه در اتاقم را قفل كنم اما هیچ نگران نیستم چون در اتاقم جز مقداری كاغذ پاره، یك تخت و یك میز و چند تا شمع نیمه‌سوخته و یك كبریت، هیچ چیز ندارم؛ حتی ساعت هم ندارم. اتاقم خیلی كوچك است، تختم هم به زور جا داده‌ شده، میزم، میز خیلی كوچك و قابل حملی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر روز صبح از خواب بر می‌خیزم و به دارالترجمه می‌روم و مطالب عجیب و غریب را پاك نویس می‌كنم. چند ساعت كار می‌كنم؛ ناگهان سوزشی عجیب به دلم فرو می‌ریزد. به گمانم باید معده‌ام باشد؛ گاهی آنقدر گیج زمان می‌شوم كه یادم می‌رود باید غذا بخورم و یا شاید از نان و هوا خوردن خسته‌می‌شوم. برای همین گرسنگی را ترجیح می‌دهم. گاهی به لطف دوستانم به سینما یا پارك می‌رویم؛ بستنی یا آب پرتقال می‌خوریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب در بازگشت به اتاقم، در را، راحت می‌گشایم چون صبح وقت نكرده‌ام آن را قفل كنم. در را كه باز می‌كنم دنیای من به جنب و جوش می‌افتد حتی گرد و غباری كه از صبح خاموش مانده دوباره به حركت می‌افتد. به اتاقم می‌روم، لباس‌هایم را از تنم می‌كشم. خیلی وقت دارم به یاد ناخن ترك افتاده‌ام، می‌افتم اما حوصله‌اش را ندارم، فراموشش می‌كنم. بعد شمع را روشن می‌كنم. شمع تنها روشنی اجباری اتاقم است؛ به پنجره اتاقم یك پرده بزرگ سیاه زده‌ام تا از نفوذ نور جلوگیری كنم. نور تنها ماده سیالی است كه در اتاقم حركت می‌كند و به تمام مخفی گاه‌هایم نفوذ می‌كند، آرامشم را بر هم می‌زند، تمركزم را می‌گیرد و چشمم را آزار می‌دهد. روی زمین می‌نشینم، به تخت تكیه می‌دهم و در زمان گم می‌شوم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشم‌هایم را می‌بندم و به نشستن غبار به روی بدنم، مژه‌هایم، چروك‌های روی پوستم و حتی روی موهایم تمركز می‌كنم. گاهی از بازی نقش سایه دستانم، شعله شمع به روی دیوار لذت می‌برم. گاهی از خودم چیزهایی می‌نویسم. چیزهایی كه فقط متعلق به خودم هستند. درست مثل سایه‌هایی كه هر جور دلم می‌خواهد تغییرشان می‌دهم؛ چون متعلق به خودم هستند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;a href="http://bazbaranbatarane.blogspot.com/2007/02/nama-iraj.html"&gt;&lt;strong&gt;≤متن کامل داستان≥&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19551935-8398657460935164142?l=bargobad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://bargobad.blogspot.com/feeds/8398657460935164142/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19551935&amp;postID=8398657460935164142&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/8398657460935164142'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/8398657460935164142'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bargobad.blogspot.com/2007/06/blog-post.html' title='توهم؛ اسکیزوفرنیا'/><author><name>برگ و باد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04543878473928380690</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/SQt1spRsFbI/AAAAAAAAAF4/ltRavG9GD1E/S220/mra2.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19551935.post-7041211410671050240</id><published>2007-03-19T01:57:00.000+03:30</published><updated>2007-03-19T02:52:35.325+03:30</updated><title type='text'>نوروز</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3439/1937/320/norooz.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 160px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3439/1937/320/norooz.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;اسفند بسوزيد كه گل از سفر آمد!هنگام كه پگاهان، طراوت شبنم‌هاي نشسته بر گلبرگ‌ غنچه‌هاي نرگس و ياس و لاله، نسيم‌هاي نوازش را به گيسوان بيد و دستان‌ ‌سَرو مي‌سپارد؛ هنگام كه نخل‌هاي قامت افراشته به پيشباز نوعروس شكوفه‌پوش‌ بهار مي‌شتابد؛ هنگام كه نرگس مست، همپاي نارنج و نار و اقاقي، زيباترين و جامه‌هاي سبز و سرخ و سپيد خويش را در صبحگاه نوروزهاي شادكامي برتن گلشن مي‌آرايد، خوشا خندان‌ترين درودها و تهنيت‌ها به گرامي‌داشت فروردين।هر روزتان نوروز، نوروزتان فرخنده و پيروز!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19551935-7041211410671050240?l=bargobad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://photos1.blogger.com/blogger/3439/1937/320/norooz.jpg' title='نوروز'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://bargobad.blogspot.com/feeds/7041211410671050240/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19551935&amp;postID=7041211410671050240&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/7041211410671050240'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/7041211410671050240'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bargobad.blogspot.com/2007/03/blog-post_7729.html' title='نوروز'/><author><name>برگ و باد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04543878473928380690</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/SQt1spRsFbI/AAAAAAAAAF4/ltRavG9GD1E/S220/mra2.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19551935.post-669919339963876770</id><published>2007-03-19T00:09:00.000+03:30</published><updated>2007-03-19T02:44:17.060+03:30</updated><title type='text'>عشق در "خسرو شيرين" نظامي</title><content type='html'>عشق در "خسرو شيرين" نظامي&lt;br /&gt;مجيد نفيسی&lt;br /&gt;سالها پيش وقتي که براي اولين بار منظومه ي خسرو و شيرين اثر نظامي را ديدم تعجب کردم که چرا آن را"خسرو و شيرين" ناميده و نه فرهاد و شيرين. البته در کتاب هاي تاريخ دبستاني از"خسرو پرويز" و مجالس بزم او چيزهايي خوانده بودم ولي نمي دانستم که معشوقه ي او شيرين است و شيرين را فقط جفت و قرين فرهاد ميپنداشتم. بعد که منظومه نظامي را خواندم متوجه شدم که خسرو و فرهاد هر دو عاشق شيرين هستند با اين تفاوت که اولي در عشق خود کامياب ميشود حال آنکه دومي شکست ميخورد و خود را از کوه بيستون به زير ميافکند.&lt;br /&gt;اشتباه من بي دليل نبود. آنچه که در حافظه ي قومي ما نقش بسته داستان عشق افلاطوني فرهاد به شيرين است و نه ماجراي عشق زميني "خسرو و شيرين". در ادبيات کتبي و شفاهي ما همه جا فرهاد سنگ تراش به عنوان نمونه ي عالي پايداري و خلوص در عشق و خسرو به عنوان آدم خوشگذران و هوسباز معرفي ميشود. من ريشه ي اين برخورد را در فرهنگ مسلط بر جامعه جستجو ميکنم که در آن عشق جسماني و خوشي گناه شمرده ميشود و در عوض خودآزاري و عشق خيالي تبليغ ميگردد.&lt;br /&gt;نظامي (مرگ614 هـ. ق) داستان خسرو و شيرين را با مقدمه اي در باب عشق شروع ميکند. او سرچشمه ي هستي را عشق ميخواند:&lt;br /&gt;فلک جز عشق محرابي ندارد&lt;br /&gt;جهان بي خاک عشق آبي ندارد (ص5)&lt;br /&gt;عشق او جنبه ي خيالي ندارد و تنها نشانه ي کشش دو فرد به يکديگر است:&lt;br /&gt;طبايع جز کشش کاري ندارد&lt;br /&gt;طبيبان اين کشش را عشق خوانند (همانجا)&lt;br /&gt;در واقع نظامي خود نيز هنگام سرودن منظومه ي خسرو و شيرين از يک عشق زميني ملهم مي شود. همسرش آفاق، زني از ترکان دشت قبچاق در جواني ميميرد و خاطره ي او الهام بخش کار نظامي ميشود.&lt;br /&gt;چنانچه در ادامه ي بيت فوق ميگويد:&lt;br /&gt;چو من بي عشق خود را جان نديدم&lt;br /&gt;دلي بفروختم جاني خريدم&lt;br /&gt;به عشق آفاق را پر دود کردم&lt;br /&gt;خرد را چشم، خواب آلود کردم&lt;br /&gt;کمر بستم به عشق اين داستان را&lt;br /&gt;صلاي عشق در دادم جهان را&lt;br /&gt;و با اين اشاره داستان را به پايان ميرساند:&lt;br /&gt;برين افسانه شرط است اشک راندن&lt;br /&gt;گلابي تلخ بر شيرين فشاندن&lt;br /&gt;به حکم آنکه آن کم زندگاني&lt;br /&gt;چو گل بر باد شد روز جواني&lt;br /&gt;سبک رو چون بت قبچاق من بود&lt;br /&gt;گمان افتاد خود کافاق من بود (ص326)&lt;br /&gt;در متن داستان چهار رابطه ي جنسي، برجسته مي شوند:&lt;br /&gt;1ــ رابطه ي خسرو و شيرين&lt;br /&gt;2ــ رابطه ي خسرو و مريم&lt;br /&gt;3ــ رابطه ي خسرو و شکر&lt;br /&gt;4ــ رابطه ي فرهاد و شيرين&lt;br /&gt;مريم و شکر هر دو نشانه ي انحراف از عشق هستند. نظامي در اولي، ازدواج بدون عشق را به نقد مي کشد و در دومي هوس زودگذر را. ازدواج خسرو با مريم از روي عشق نيست، بلکه به خاطر ملاحظات سياسي است. او براي درهم شکستن شورش بهرام چوبينه و حفظ سلطنت خود به کمک قيصر روم نيازمند است و به همين منظور با دختر او ازدواج ميکند. مصلحت جويي هاي اقتصادي و سياسي پايه ي بيشتر ازدواج ها است و نظامي در واقع با ترسيم رابطه ي عاري از مهر مريم و خسرو به اساس ازدواج هاي سنتي حمله ميکند. خسرو بايد از پادشاهي خود بگذرد تا بتواند به عشق واقعي برسد. شيرين يک جا به او ميگويد:&lt;br /&gt;مرا در دل ز خسرو صد غبار است&lt;br /&gt;ز شاهي بگذر آن ديگر شمار است&lt;br /&gt;هنوزم ناز دولت مينمايي&lt;br /&gt;هنوز از راه جباري در آيي&lt;br /&gt;هنوزت در سر از شاهي غرور است&lt;br /&gt;دريغا کاين غرور از عشق دور است&lt;br /&gt;تو از عشق من و من بي نيازي&lt;br /&gt;ترا شاهي رسد يا عشق بازي&lt;br /&gt;نياز آرد کسي کو عشق باز است&lt;br /&gt;که عشق از بي نيازان بي نياز است. (ص238)&lt;br /&gt;شکر، مريم وارونه است. خسرو وصف لعبت گري او را شنيده و ميخواهد از او کام بگيرد. شکر اما زيرک است و در شب اول همبستري، يکي از کنيزان را به جاي خود به بستر شاه مي فرستد و فقط پس از اينکه خسرو حاضر مي شود او را عقد کند تن به همخوابگي ميدهد. بدين ترتيب نظامي مخالف هوس بازي مردان نيست به شرط اين که مهر رسمي شرع بر آن بخورد. ولي با اين وجود اينگونه کام جويي ها را زودگذر ميبيند و عشق واقعي را مطلوب خود ميداند. عشق زودگذر عرضي است حال آنکه عشق واقعي جوهري است همچنان که شکر خود يک شکل از شيريني است و شيرين ذات و جوهر شيريني.&lt;br /&gt;ز شيرين تا شکر فرقي عيان است&lt;br /&gt;که شيرين جان و شکر جاي جان است&lt;br /&gt;دلش مي گفت شيرين بايدم زود&lt;br /&gt;که عيشم را نميدارد شکر سود (ص212)&lt;br /&gt;عشق فرهاد به شيرين خيالي است و همان رابطه اي را با عشق واقعي دارد که مثل افلاطوني با اشياي واقعي. فرهاد نشانه ي کمال از خودگذشتگي و خلوص مطلق در عشق است و حاضر است براي رسيدن به عشق خود، به معناي واقعي کلمه، کوهي از سنگ را پاره پاره کند و بدون معشوقه مايل به زندگي نيست. کام جويي جنسي او را بر نميانگيزد، چنان که يک بار که شيرين سوار بر است سقوط ميکند فرهاد براي احتراز از تماس بدني تن به چنين قدرت نمايي ميدهد:&lt;br /&gt;چنين گويند کاسب باد رفتار&lt;br /&gt;سقط شد زير آن گنج گهربار&lt;br /&gt;چو عاشق ديد کان معشوق چالاک&lt;br /&gt;فرو خواهد فتاد از باد بر خاک&lt;br /&gt;به گردن اسب را با شهسوارش&lt;br /&gt;ز جا برخاست و آسان کرد کارش&lt;br /&gt;به قصرش برد ز آن سان ناز پرورد&lt;br /&gt;که مويي بر تن شيرين نيازرد&lt;br /&gt;نهادش بر بساط نوبتي گاه&lt;br /&gt;به نوبت گاه خويش آمد دگر راه (ص 184)&lt;br /&gt;فرهاد هيچگاه مستقيما به شيرين ابراز عشق نميکند و در عوض با رقيب خود خسرو بر سر شيرين به معامله مينشيند. او حاضر است کوهي از سنگ را پاره پاره کند و بدين ترتيب رقيب خود را از ميدان بيرون براند اما قادر نيست که به شيرين بگويد "دوستت دارم". فرهاد تمثال معشوقه را ميخواهد نه خودش را. او به شيرين که به ميل خود براي ديدن او به کوهستان آمده اظهار عشق نميکند ولي در مقابل نقش بي جان او بر سنگ، شبانه روز به راز و نياز ميپردازد. در واقع عشق براي فرهاد به معناي ايجاد ارتباط بين دو فرد زنده نيست، بلکه دلمشغولي يک عاشق ناکام است با خودش.&lt;br /&gt;فرهاد براي به دست آوردن دل شيرين هرگز به طور مثبت تلاش نميکند، بلکه نوميدانه راه بيابان را در پيش ميگيرد و همنشين جانوران ميشود. آيا وجود اين نوميدي مفرط را ميتوان به حساب تفاوت طبقاتي بين عاشق سنگتراش و معشوقه ي صاحب تاج گذاشت؟ فرهاد تجسم عشق خيالي است و به همين دليل بايد اسير ناکامي خود باقي بماند. حتي اگر توطئه گري خسرو، فرهاد را از بيابان گردي به کوه بري در بيستون نمي کشانيد باز هم فرهاد نمي توانست از قلمرو ناکامي بگذرد و به عشق خود دسترسي يابد. فرهاد اسطوره ي عشق است و نه واقعيت آن، و کامروايي با طبيعت اين اسطوره در تضاد است.&lt;br /&gt;عشق خسرو و شيرين به يکديگر بر خلاف عشق فرهاد به شيرين واقعي است. آنها در آغاز مانند عشاق خيالي، نديده عاشق يکديگر ميشوند ولي در جريان داستان براي واقعيت بخشيدن به عشق خود به طور واقعي تلاش ميکنند. شيرين به سوي ايران اسب ميتازد و خسرو به سمت ارمنستان. در طي اين راه نه تنها هر يک آن ديگري را عوض میکند، بلکه خود نيز دگرگون ميشود. خسرو درمي يابد که براي رسيدن به عشق پايدار بايد از مصلحت جويي هاي مافوق عشق (مريم) و هوس بازي هاي زودگذر (شکر) بگذرد و شيرين ميفهمد که براي جلب معشوق بايد تن به خطر بدهد و از اينکه جامعه او را بدنام بخواند نهراسد. شيرين از ابتداي آشنايي با خسرو به سفارش مهين بانو، خاله ي تاجدار خود حاضر نميشود که بدون عقد ازدواج با خسرو همبستر شود ولي سرانجام در اواخر کار ذهنا آماده ي چنين کار خلاف عرفي مي شود.&lt;br /&gt;در صفحه ي 270 از شاپور پيشکار خسرو دو حاجت ميخواهد:&lt;br /&gt;دوم حاجت که گر يابد به من راه&lt;br /&gt;به کابين سوي من بيند شهنشاه&lt;br /&gt;گرين معني بجاي آورد خواهي&lt;br /&gt;بکن ترتيب تا ماند سياهي&lt;br /&gt;و گرنه تا ره خود پيش گيرم&lt;br /&gt;سر خويش و سراي خويش گيرم&lt;br /&gt;عشق شيرين و خسرو جسماني و شاد است. آنها هر دو از ديدار يکديگر لذت ميبرند و زيبايي هاي يکديگر را وصف ميکنند. اسب مي تازند، در آب تن ميشويند، گل مي چينند، مي گساري ميکنند و از زبان عود باربد و چنگ نکيسا به مناظره مينشينند. آنها دو فرد واقعي هستند با جسم و روح مشخص که در جريان يک عشق زميني قرار ميگيرند و براي رسيدن به يکديگر خوشبينانه تلاش ميکنند.&lt;br /&gt;البته اين عشق زميني در متن يک جامعه ي مردسالار ميگذرد و نظامي نيز قادر نيست که از مرز تعصبات آن فراتر رود. شيرين تجسم پاکدامني و بکارت شمرده ميشود، حال آن که خسرو مجاز است با زنان ديگر معاشقه کند. حتي هنگامي که شيرين سرانجام ذهنا آماده ميگردد که بدون اجازه ي شرع با خسرو همبستر شود خواننده دچار ترديد است که اين را به حساب عصيان شيرين عليه تعصبات بداند يا قبول تحقير شخصيت خود در مقابل خسرو.&lt;br /&gt;ماجراي فرهاد و داستان خسرو و شيرين هر دو با سرانجامي تلخ تمام ميشوند.&lt;br /&gt;فرهاد با شنيدن خبر دروغين مرگ شيرين خود را از کوه به زير مي افکند. خسرو به دست شيرويه پسر مريم کشته ميشود و شيرين نيز براي فرار از همبستري اجباري با ناپسري خود دست به خودکشي ميزند. با وجود اين شباهت پاياني، ماهيت دو عشق همچنان متضاد باقي ميماند. عشق فرهاد ذاتا محکوم به شکست است ولي عشق خسرو و شيرين از اميد و شادي سرچشمه ميگيرد. آيا زمان آن نرسيده که در حافظه ي قومي خود گردگيري کنيم و در کنار خاطره ي ناکامي ها از سرگذشت کاميابي ها نيز ياد کنيم؟*&lt;br /&gt;* در آوردن نقل قول ها از کتاب "خسرو و شيرين" به کوشش عبدالمحمد آيتی، چاپ دوم، 1363، سود جسته ام.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19551935-669919339963876770?l=bargobad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.shahrvand.com/FA/Default.asp?Content=NW&amp;CD=AL&amp;NID=81' title='عشق در &quot;خسرو شيرين&quot; نظامي'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://bargobad.blogspot.com/feeds/669919339963876770/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19551935&amp;postID=669919339963876770&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/669919339963876770'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/669919339963876770'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bargobad.blogspot.com/2007/03/blog-post_18.html' title='عشق در &quot;خسرو شيرين&quot; نظامي'/><author><name>برگ و باد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04543878473928380690</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/SQt1spRsFbI/AAAAAAAAAF4/ltRavG9GD1E/S220/mra2.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19551935.post-113856549468327407</id><published>2006-01-29T23:18:00.000+03:30</published><updated>2007-03-19T03:18:48.230+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خلقت'/><title type='text'>آفريده ي انسان</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.heavenlygardens.org/album/sadhana/shiva-god.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 15px 10px 10px 15px; WIDTH: 160px; CURSOR: hand" alt="god" src="http://www.heavenlygardens.org/album/sadhana/shiva-god.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://nimeyetarik.blogspot.com/2004/10/blog-post_31.html"&gt;نقل از نیم نگاه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;زمین قبل از خلقت خدا با آرامش موجودات زنده را در آغوش خود جای داده بود.انسان روزها را به شكار مي‌پرداخت و هنوز هوا تاريك نشده به درون غاري، بلنداي درختي،به درون سرپناهي مي‌خزيد. از گرگ ‌و ميش غروب تا سرزدن آفتاب، افكار و روياهایش او را تنها نمي‌گذاشتند. اشباح، زوزه‌هاي شبانه حيوانات تصاويري مبهم در ذهن انسان رسم مي‌كرد.&lt;br /&gt;مدت ها در بی‌خبری تمام در بهشت زمین، خوش زيست. ولي دغدغه‌ها و كابوسها او را تنها نمي‌گذاشتند.اين بود كه لحظه‌های تنهایی و بی کاری خود را صرف خلقت خدا کرد.&lt;br /&gt;ابتدا ماه را انتخاب کرد و خورشید را. قدرت درخشش و زایندگی طبیعت را در وجود این پدیده ها نهاد. در مقابل عظمت آنها سر بر خاک سایید و ستایش کرد. ولی روح تشنه اش سیراب نشد.علیه خورشید و ماه طغیان کرد. آنان را از عرش فروکشید، باز در گوشه ی خلوت به تفکر پرداخت.&lt;br /&gt;به تخیلات خود پر و بال داد در عالم اندیشه پرواز کرد. خداوند را یافت. به او جسم و فیزیک بخشید او را خلق کرد .سجده اش کرد. برایش خانه ساخت. از او کمک خواست. در رزمهای روزانه و بزمهای شبانه...&lt;br /&gt;باز هم قانع نشد. بت های تراشیده را بر زمین کوبید و به جست جوی خدایی که به او آرامش دهد کوهها و صخره‌ها را در نوردید. در دل جنگل تاریک سرگردان و راه گم کرده به جستجوی خدا همه جا را زیر پا گذاشت.&lt;br /&gt;خسته و در مانده مایوس شد.در شبی تاریک و هولناک، در یکی از مهیبترین کابوسهایش، اهریمن به یاری اش شتافت. او را در خلقت خدا کمک و راهنما شد. هر آنچه که از رذالت و بدی بود جمع کرد در اختیار انسان گذاشت. انسان این همه رذالت و شر را با با جوهر نیکی در هم آمیخت و جرثومه‌ای از نیکی و شر را خمیر مایه‌ی خلقت خدا قرار داد .&lt;br /&gt;بدینسان خدا در یک نیمه شب هول و هراس آفریده شد.&lt;br /&gt;انسان منتخبين سرگشته و حیراني را که راه گم کرده بودند به راهنمایی خود از آستین مخلوق خود _خدا_ بیرون آورد!! خيل سرگشتگاني كه انسان را از اوج بهشت زمين به قعر جهنم توهمات ذهن فروافكندند، با تباني مالك قلمرو ظلمت، انسان را به اسارت گرفتند و او را به وادی ظلمت راهنمایی و هدایت کردند!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19551935-113856549468327407?l=bargobad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://nimeyetarik.blogspot.com/2004/10/blog-post_31.html' title='آفريده ي انسان'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://bargobad.blogspot.com/feeds/113856549468327407/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19551935&amp;postID=113856549468327407&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/113856549468327407'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/113856549468327407'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bargobad.blogspot.com/2006/01/blog-post_29.html' title='آفريده ي انسان'/><author><name>برگ و باد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04543878473928380690</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/SQt1spRsFbI/AAAAAAAAAF4/ltRavG9GD1E/S220/mra2.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19551935.post-113364922318422572</id><published>2005-12-04T00:58:00.000+03:30</published><updated>2007-03-19T02:35:14.999+03:30</updated><title type='text'>برگی در باد</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3439/1937/1600/goodpicbible.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" height="150" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3439/1937/320/goodpicbible.jpg" width="150" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" style="TEXT-DECORATION: none; text-underline: none" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;درخت تو گر بار دانش بگيرد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به زير آوري چرخ نيلوفري را&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma,arial;font-size:78%;color:#0000ff;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدت‌ها بود كه سنگيني‌اش را مانند بختك احساس مي‌كردم. اكنون تا حدي احساس راحتي مي‌كنم.&lt;br /&gt;منظورم ايجاد يك صفحه‌ي اينترنتي است، اگر حرفي براي گفتن باشد.&lt;br /&gt;به هر حال ذكرچند نكته لازم است.&lt;br /&gt;اول اينكه آنچه كه در اين صفحه درج خواهد شد، نقطه نظراتي است كه شايسته تامل بوده و در خور چالش و نقد. صاحب اين قلم از دريافت نظرات و انتقادات و در حد امكان درج آنها استقبال مي‌كند.&lt;br /&gt;دوم اينكه درج مطالب يا لينك به ديگران به معني قبول و پذيرش نظرات درج شده نیست.&lt;br /&gt;آخر اينكه از خواندن مكاتبات شما خورسند خواهم شد، کامنت و نظرات خود را بفرستید: &lt;a style="FONT-WEIGHT: bold; COLOR: #dd6599; TEXT-DECORATION: none" href="mailto:mreza_ayn@yahoo.fr"&gt;mreza_ayn@yahoo.fr&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19551935-113364922318422572?l=bargobad.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://bargobad.blogspot.com/feeds/113364922318422572/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19551935&amp;postID=113364922318422572&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/113364922318422572'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19551935/posts/default/113364922318422572'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bargobad.blogspot.com/2005/12/blog-post.html' title='برگی در باد'/><author><name>برگ و باد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04543878473928380690</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_5FKJKFlKmbY/SQt1spRsFbI/AAAAAAAAAF4/ltRavG9GD1E/S220/mra2.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
